
تو که خـود خـال لـبی از چـه گـرفتار شدی تو طـبـیـب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان دار مـنصـور بـریدی هـمـه تـن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی وه کـه بر مـسـجـدیـان نقطه پرگار شدی
خـرقـه پـیـر خـرابـاتـی مـا سـیـره تـوسـت امـت از گـفـتـه در بـار تـو هشیار شدی
واعـظ شـهــر هـمـه عـمـر بــزد لاف مـنی دم عـیـسـی مـسـیـح از تــو دیــدار شدی
یادی از مــا بـنـما ای شــده آسـوده ز غــم بـبریدی ز همه خـلق و به حق یار شدی
در نظر دادن به وبلاگ یکی از دوستان به بداهه گوئی منجر شد:
من به تنهائی شبهای پر از حادثه ات
و به خوش یمنی غمهای دل سوزانت
و بر آن طیع بلندی که روان است به وب
و بر آن ویرانی که درون نفس حوائیت موج احساس مرا می سازد
و بر آن نور که از روزنه گفتارت به دل نم زده اعماق، دل من می تابد
من به اینها و همه افکارت نمره ای بیست تر از صد دادم.


من رمز وبلاگم رو فراموش کرده بودم وبه مشکل اساسی در این زمینه برخورد کرده بودم
آقای شیرازی عزیز که از مدیران محترم بلاگفا هستند به من کمک کردند تا
رمز وبلاگم رو پیدا کنم من از ایشون بدینوسیله کمال تشکر را دارم.
« مناجات ناشنوايان »
مـا خــيــل بـنــدگـانـيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي هـر چـنـد بـي زبـانـيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي
ويـــرانـــهايــم و در دل گــنـجـــي ز راز داريــم بـا آنکـه بـينـشـانــيــم، مـا را تـو مـيشــنـاســي
بـا هــر کـسي نگـويـيــم راز خـمــوشي خـويـش بـيـگــانـه بـا کـسـانـيـم مـا را تـو مـيشــنـاســي
آئـيـنـهايــم و هـرچــنــد لـب بـسـتـهايـم از خـلــق بـس رازهــا کـه دانـيـم مـا را تـو مـيشــنـاســي
از قـيـل و قـــال بـستـنـد، گـوش و زبـان مـا را فـارغ از ايــن و آنــيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي
از ظــن خـويـش هـرکـس، از ما فسانهها گفت چـون نـاي بـيزبـانـيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي
در مـا صـفــاي طـفــلي، نـفْــسُــرد از هــيـاهـو گـلـــزار بـيخـــزانــيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي
آئـيـنـهســان بـرابــر گـوئـيــم هــرچـه گــوئـيــم يـکرو و يـکزبانــيـم مـا را تـو مـيشــنـاســي
خــط نـــگـــه نـــويــســـد حـــال درون مـــا را در چـشـم خــود نهـانيـم مـا را تـو مـيشــنـاســي
لب بسته چون حکيمان، سرخوش چو کودکانـيم هــم پـيـر و هـم جـوانيم مـا را تـو مـيشــنـاســي
با دُرد و صافِ گيتي،گه سرخوش است گه غم مــا دُرد غـــم کـشـانـيـم مـا را تـو مـيشــنـاســي
از وادي خـمـوشي راهي بـه نـيـکروزي است مــا روزبــه، از آنــيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي
کـس راز غـير از ما، نـشـنـيـد بس « امينيم » بهـر کـــســان امــانـيــم مـا را تـو مـيشــنـاســي
سيدعلي حسيني خامنه اي 14/1/75

من متولد ۵۹ ( اول جنگ)
هنوز ماشینی وانتی که یه مرد قد بلند عقبش سوار بود و با بلند گو می گفت نصر و من الله و فتح غریب
یادمه مدام می گفت اجرتون با سید الشهدا(ع) مادر خدا بچه هاتو برات نگه داره، خیر ببینی پسرم،ممنون
خواهر، یا علی(ع) برادر ...
آره داشت کمک به جبهه جمع می کرد
*برای مطالعه ادامه مطلب به برگه اصلی مطلب مراجعه کنید*

اولـــیــــن روز دبـــســـتـــان بـازگــرد کــودکــی هــا شـاد و خـنـدان بـازگــرد
بــاز گـــرد ای خـــاطـــرات کــودکــی بـــر ســـوار اســـب هـــای چــوبـکـی
خــاطـــرات کــــودکـــی زیــبــاتــرنــد یــــادگــــاران کـــهـــن مــانـــاتـــرنــد
درس هــــای ســال اول ســـاده بــــود آب را بــابــا. بـــه ســــارا داده بـــود
درس پــنـد آمـوز روبـــاه و خـــروس روبـــه مــکـــار و دزد چـــاپــلـــوس
روز مـهـمـانــی کـوکــب خـانــم اسـت سـفـره پــر از بـوی نان گـنـدم اسـت
کــاکـلـی گـنـجـشـگکی بـاهــوش بــود فــیـل نــادانــی بـرایــش مـوش بــود
بــا وجــود ســوز و سـرمـای شــدیــد ریـزعـلی پـیـراهــن از تن می دریـد
تــا درون نــیــمـکـت جـا می شـــدیــم مـا پر از تـصمیم کـبری می شـدیـم
پـاک کـن هـایـی ز پـاکـی داشـــتــیــم یـک تــراش ســرخ لاکـی داشـتـیــم
کـیـفمان چفتی به رنـگ زرد داشــت دوشـمان از حلـقه هایش درد داشـت
گــرمـی دســتــــانـــمـــان از آه بـــود بـرگ دفــتـر ها بـه رنگ کاه بـود
مانده درگوشم صدایی چـون تگـرگ خـش خش جاروی بابا روی بـرگ
هـمـکلاسـی هــای مــن یـادم کـنــیــد بـاز هــم در کـوچـه فــریـادم کــنـیـد
هـمـکلاسـی هــای درد و رنـج کـار بـچـه هـای جـامـه هـای وصـلـه دار
بـچــه هــای دکـه ی سـیـگـار سـرد کــودکــان کــوچـه امــا مــرد مـــرد
کاش هرگـز زنگ تـفـرـیهـی نـبـود جـمـع بـودن بـود و تـفـریـقـی نـبـود
کاش می شـد باز کوچک می شدیم لااقـل یـک روز کـودک می شـدیـم
یـــاد آن آمـــوزگــار ســـاده پــوش یـاد آن گچـها که بـودش روی دوش
ای مـعــلـم نـام و هـم یـادت بـخـیـر یـــاد درس آب بــابــایـــت بــخـــیــر
ای دبــسـتـانی تـرین احـسـاس من بـــازگــرد ایـن مـشـقـها را خط بزن
آیا پیامبر از سر انگشتان مبارک به نوه هایشان شیر می دادند
قبل از اینکه به این موضوع بپردازیم به این خبر توجه کنید یک مرد 38 ساله سریلانکائی از
شهر ولابونادعا کرد که می تواند به صورت طبیعی به دو فرزند خود از سینه اش شیـر دهـد.
*برای مطالعه ادامه مطلب به برگه اصلی مطلب مراجعه کنید*